سفیـــــد

عمار امام خامنه‌ای

دل بزرگ قاسم ...


بسم الله ...


تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش.

همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد.

قرص روحیه بود!

نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن.

یک تنه می زد به قلب دشمن.

به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد!

اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود،

قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده.


خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:


- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟

- سه تا، چه طور مگه؟

- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!

- یا امام حسین!

به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد

که اصل ماجرا یادش برود هر چی بهش می گفتم که:

«آخر مرد مؤمن این چطور خبر دادن است؟

نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟»

می گفت: « دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟! »

- منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...

- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان!

یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟

بگویم: هیچی دل نگران نشو.

راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و کلی رطب و یا بس ببافم

و دلش را به هزار راه ببرم

و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم؟

نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند!

من کارم را خوب فوت آبم.»

نرود میخ آهنین در سنگ!

هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که... بگذریم.

حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم

و قضیه را بهش بگویم.

اول خواستم گردن دیگران بیندازم.

اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده ای وظیفه من است

که این خبر را به قاسم بدهم.

قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم.

نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهایش چنگ می زد.

نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم.

قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت:

«غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.

- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری.

من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟

رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم.

بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود.

قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بنده کفشتم. قضیه را بگو،

من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم.

 مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»

- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟

- حالا چی هست؟

- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد.

- بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچین خبری نداده ام. خب الان می گویم.

اول می روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم:

ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه.

اینطوری نه.

آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟

اگر گفت نه می گویم: پس خوب شد .

شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!... یا نه.

می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست.

گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها.

یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه ....

دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.

- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟

همین که گفت: آره. می گویم:

پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشییع جنازه پدرتان برسید

و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید!

طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود.

کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد.

قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟!

اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!»

قه قه خندید.

دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده.

کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم:

«می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!»

لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم.

کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه.

موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود.

گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز . من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.»

و آرام لبخند زد.


چه دل بزرگی داشت این قاسم.

تاریخ ارسال: دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:38 ب.ظ | نویسنده: حاجی | چاپ مطلب
نظرات (13)
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 09:14 ق.ظ
بیر الله بنده سی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام حاجی
متنت هم عالی بود هم با صفا. ولی اگه ایشالا شما خبر شهادت ما رو شنیدی مرخصی بگیر ها!!!!

راستی دلم واسه وبت میسوزه. نه بازدیدی، نه نظری ... هیچی. فرمانده بدجوری رونقت رو گرفته..
پاسخ:
سلام قردش جان !!!

می بینی !!! ن خدایی انصافت رو شکر فرمانده !!! شاعر می خونه گئده بو وبلاگ دا جاه و جلالون سنون !!! بایستی فکر چاره باشم.

مرخصی هم می گیرم !!! چشم ...

باز تو ک سر زدی !!!
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 12:01 ب.ظ
تنها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بچه هاخسته بودند,خط هم شلوغ,بسیجی سن وسال داری بود.به بهانه ی بردن مجروح راه افتادبره عقب.حسن سرش دادزد"هی حاجی!کجا؟ننه ات رامیخوای؟اگردلت شیرمیخوادبگم برات بیارن"طرف خندش گرفت .حسن روبغل کردوبرگشت خط.......
"شهیدحسن باقری"
سلام...
خاطره خوبی بود,کاش شهدانظرکنن ماهم این جوررفتارکردن تولحظات حساس روبلدباشیم..
یاحق....
پاسخ:
سلام علیکم ...

جنازه پسرشون را ک آوردند

چیزی جز دو سه کیلو استخون نبود.

پدر سرشو بالا گرفت و گفت: حاج خانوم غصه نخوری ها!!!

دقیقا وزن همون روزیه ک خدا بمون هدیه دادش ...

ممنونم از حضورتون و خاطره ای ک از شهید باقری نوشتید ...

والعاقبه للمتقین
سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 10:36 ب.ظ
سوگند... [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
با پست

,,شهید گمنام برنامه ماه عسل بعد از گذشت 27 سال شناسایی شد,,

به روزم

انشاالله ایشون هم شفا پیدا میکنند
به امید خدا
پاسخ:
سلام علیکم ...
ممنون از دعتتون ...
سر زدم و نظر گذاشتم ...
بازهم دعا بفرمایید، واقعا وضعیت مطلوبى ندارن ...
التماس دعا
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 12:01 ق.ظ
[ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام...
تبریک میگم!!!!دعاهایه مردم گرفت خانواده اون شهیدگمنام که توماه عسل نشون داده بودن پیداشد"واسم مبارکش ایرج خرم جاه ازبچه هایه البرزهست"
پاسخ:
سلام علیکم ...

انگار یادتون رفته اسم تون رو بنویسىد، در ضمن برنامه فیلتر شکن خوبى رو استفاده نمى کنید ...

دعا براى حامد عزیز یادتون نره ...
تخریب چى چرا امکانات بلاگ اسکاى رو لو دادى ک ملت بره دنبال این برنامه هاى غیر قانونى ...
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 01:57 ق.ظ
تخریب چی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام...
قاسم ها درس آموخته ی مکتب عاشورایند...
وقتی زینب بچه هایش را در راه خدا قربانی کرد از خیمه ها خارج نشد که مبادا چشم در چشم برادر شود و خجالت برادر را ببیند... قاسم ها شاگرد این مکتب اند...
پاسخ:
سلام ...

حتما همین طور هس ک می فرمایید ...

ممنون از لطف حضورتون ...
چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1392 12:00 ب.ظ
محمدجوادرضایی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه چیزی بگم؟
پاسخ:
شما دو تا بگو ...
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 02:54 ق.ظ
[ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام حاج محمد شرمنده این چند روز سر نزدم اردو بود
انشالله که حال آقا حامد هم زود خوب میشه
پاسخ:
سلام علیکم ...

ممنونم ...

دیروز با بچه ها رفته بودیم عیادت الحمدالله حالش بهتر بود، باز هم دعا کنیم براش ...
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 02:37 ب.ظ
مانیفیست [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام علیکم...

این مطلبتون خیلی دلنشین هست...
چند بارم خوندمش. اما یدونه نظر گذاشته بودم انگار نرسیده!!!
منو یاد یکی از آشناها میندازه که روحیه خیلی خوبی تو جبهه نشون داده بود و بارها پای حرفاش نشستم.
حتما یکی از خاطره هاشو تو وبم خواهم نوشت تا بیشتر باهاشون آشنا بشید.

یاحق
پاسخ:
سلام علیکم ...
لطف کردید ...
درسته نرسیده، حتما، منتظر اون مطلب هستم ...
والعاقبه للمتقین
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 03:43 ب.ظ
یولدان گچن [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هوالحبیب...
پریدیم و به نام عشق رفتیم
از اینجا تا مقام عشق رفتیم
شبی همراه با یک ترکش سرخ
به پابوس امام عشق رفتیم

مطلبتون خیلی زیبا بود اینکه دل یه همچین جوونی از درد بی پدری بشکنه و به یاد خدا و سید الشهدا خم به ابرو نیاره یعنی خود عشق خود مشاهده خدا و خود شهادت..
پاسخ:
سلام علیکم ...

ممنون از لطفتون، و اضافه مى کردید ک عشق ب ولایت ى همچین بزرگ مردانى رو بار مى آره ...
پنج‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1392 04:53 ب.ظ
باران... [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کنار نکش حاجی....
..

..
بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن. حاجی (حاج ابراهیم همت) داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید: عبادی! بچه ها شام چی داشتن؟

- همینو

- واقعاً؟ جون حاجی؟

نگاهش را دزدید و گفت: تُن را فردا ظهر می دیم.

حاجی قاشق را برگرداند.

- حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم.

حاجی همینطور که کنار می کشید گفت: به خدا منم فردا ظهر می خورم.
پاسخ:
سلام علیکم ...

چیزى پیدا نکردم در وصف حاج همت بنویسم ...

ممنون از متنى ک نوشتید ...

والعاقبه للمتقین
شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 04:57 ب.ظ
بهمن [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام وقت بخیربهمن هستم بامددازامام حسین،حضرت علی وشهداء یه وبلاگ جدیددرست کردم تاشایدحرمت خون شهداءرونگهداشته باشم خوشحال میشم اگه یه سری به وبلاگ جدیدم بزنیدونظراتتون روبزارین.آدرس(www.booyeatreshohada.blogfa.com)باتشکربهمن.من معتقدم که...!!؟؟؟یاعلی
بله چشم حتمامن شماروباافتخارلینک کردم اگه دوست داشتین منوبانام بوی عطرشهدالینک کنید.
پاسخ:
سلام علیکم ...

ممنون از لطفتون ب وبلاگ سفید ...

بله حتما لینک تون می کنم و ممنون ک لینک فرمودید

سر می زنم ...
شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1392 06:51 ب.ظ
یه آشنا یا اصلا بنابلی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وبلاگ خوبیه امید وارم از این هم بهتر بشه.انشاالله
پاسخ:
سلام بنابلی قردش ...

گلجااام لنت گوتورم بلن نن، یاخجی؟؟؟

اؤرم ایستر بلوی اولان آخی ...
یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 05:11 ب.ظ
ابراهیم [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام داش محمد
حال این رفیقمون که تصادف کرده چه جوریه ؟
خوبه؟
پاسخ:
سلام داااش ...

آره رفیق، خوبه. اون بار ک رفته بودیم عیادت باباش می گفت احتمال لمس شدن بدنش ک وجود داشت رفع شده و تا ی ماه دیگه ایشالله سر پاااس ولی خوب مطمئنا همون بدن نمی‌شه ...

ممنون ک ب فکر رفقای ما هستی رفیق ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد