X
تبلیغات
رایتل

سفیـــــد

عمار امام خامنه‌ای

مادر ...



اسیر شده بودیم، ما رو بردند اردوگاه العماره ...

داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم. معلوم بود بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند.

جمله‌ای که روی دست یکی از شهدای اونجا نوشته شده بود؛

با خوندنش مو به بدنم راست شد !!!

روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود:

مادر! من از تشنگی شهید شدم ...


حاجی:   
رفقا می‌دونید ک همه کارها لنگِ دعای مادر هس ... ؟!؟



تاریخ ارسال: جمعه 11 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:54 ق.ظ | نویسنده: حاجی | چاپ مطلب
نظرات (1)
جمعه 11 مهر‌ماه سال 1393 11:28 ب.ظ
رفیق سوم [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ننه آیری بیزاددی داااااش.....ننه سیزلیخ ده ایری بیزاددی...الله هش کیمی ننه طرفینن ایمتاحانا چحمسین هش کیمی..بی دیقه میز اون سوز بی قرانوخ ارزیشی یوخ
پاسخ:
سلام قردشیم ...

نجسن گوزل ؟

انصافن اوجوردی. سوزلرین هامسی حق دی. ساغول ک باش ویریسان بیزه. الله یاددان چیخاتماسین ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد