سفیـــــد

عمار امام خامنه‌ای

سفیـــــد

عمار امام خامنه‌ای

بازهم همین جورى


سلام علیکم ... 

  اون هایی که حاجی رو می شناسن می دونن که خیلی اهل قرآن و ایناست (مثلا دیگه، زیاد دنبالش رو نگیر) اونایی هم که نمی شناسن بدونن که بنده خیلی اهل قرآن و عمل به اون هستم. خیلی. واقعا خیلی مثلا ی نمون اش رو می آرم.  آیات زیادی هس در قرآن که بنده و شخص شخیص جنابعالی (اشتباه نشده منظور یعنی من دیگه) اکیدا و در دهها نوبت از روز به اون عمل می کنم. همین کلوا و شربوا یا یه آیه دیگه مثلا کلوا و شربوا و این آیه کلوا و شربوا بعد عارضم خدمتتون ک آیه کلوا و شربوا. یعنی وقتی نوشتم ی نیگاه کردم دیدم ای بابا چقدر عمل به قرآن در من زیاد هس.

تازگی ها هم ی آیه جدید رو به معنای واقعی اش پی بردم و اگه گفتین اون کدوم آیه هس ...؟ 



نه دیگه دیدید فکرتون جاهای بد می ره اصلاح کنید خودتون رو بابا.

  آیه پر مغز و سیروا فی الارض ...

  نشسته بودیم خونه که گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم گفتیم چی از این بهتر قبل ماه رمضونی بریم ی خودسازی بکنیم و واسه رمضان آمده شیم.  الانم که دارم اینا رو می نویسم دقیقا از وسط سیرو فی الارض دارم می نویسم. یعنی ابوی نشستن پشت رول و بنده قلم می زنم(بخونید کیبورد می زنم) یعنی امکانات در حد بنز. 


حالا با این که کجای این سرزمین رو سرای من کردیم بماند. با تبریز و تبریزی ها و تبریزی جماعت کار دارم بنده.


  اگه خدا قبول می کرد ی چند ماهی بود عمیقا و شدیدا در ذیل فرمایشات همانا که نام برده شد، فکرهای اندر پلیدی به ذهن {باز...}مان خطور می کرد ک شکر خدا و به یاری چند تن از دوستان گرام به معنای واقعی کلمه زهر اولدی.


همون طور که برخی دوستان اطلاع داشتند در پی نامه نگاری با برخی از اونور آبی ها یه دورهم جمع شدن (شما بخونید جلسه) انعقاد گردید(عجب کلمه ای نوشتم ها به به) بعله یه جلسه از اون جلسه ها که هرکسی که جای من باشه عاااااااااااشق اون جلسه می شه. یعنی یه جلسه که میمیرم واسش. چه برنامه ها چه کارها چه حرف ها که می خواستم بگم و بگم و بگم ولی صد حیف ک نشد. زهر اولسون. 


اصل ماجرا این بود ک بنده با توجه به برنامه های داخلی و خارجی خودم و در پی هماهنگی با مرد شماره اول دانشگاه حاج محمد آآآآ اقدام به برگزاری جلسه ذکر شده در دانشگاه نمودم. توجه می نمویی ؟؟؟ القصه این قضیه به اونور آبی ها اطلاع داده شد ک در اقدامی عجیب و کاملا غریب با مخالفت اونور آبی ها روبرو شد و جلسه ماند برای روز دوشنبه. ماهم کاملا بی خبر از اصل اصل و اصل ماجرا (آخه از پشت کوه اومدیم) گفتیم به ابرمرد شماره یک دانشگاه قبول است و بماند برای دوشنبه ولی از داخل سوختیم و بوی کباب بناب از درونمان شروع به عطرافشانی کرد. خدا باعث و بانی اش را یه صلوات بفرستید ... 

بعدها که اینجانب در سیرو فی الارض با اس ام اس گروهی همین ابرمرد قهرمان مواجه شدم و دیدم باری دیگر بنده از مشایعت با شهدا و مجلس ایشان جامانده ام اینبار و چندین باره در خود سوختم و ساختم که ای حاجی تف به روزگار ...


الان هم شعری جر آنچه ک در ذیل می آید چیزی به ذهن سوخته و کباب شده ام خطور نمی کند ... 


حیدربابا(شما بخونید: ممدبابا) دنیا یالان دنیادی، حمید شیرازی دن منصوری دن قالان دنیادی

مسولیت کىملر قالیب دور راشد دن بیر قورى آد قالیب دور


   هی دنیا. الان هم به جای برخورداری و استفاده تام و ناب از طبیعت به کنج عزلت ماشین گرویده ام و به بخت خود درود و سلام می فرستم و خودم را با این جمله تسکین می دهم که الخیر فی ما وقع ... 


دعا بفرمایید 

دوستدار شما حاجی  

نظرات 11 + ارسال نظر
unknown دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 06:39 ب.ظ http://unknown313.blogfa.com/

بی خیال حاجی....دنیا یالان دنیادی!
خوش بگذره!

سالار سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 12:25 ق.ظ

سلام. باز چند روز نبودم اکیلدون. کجا به سلامتی اونوقت؟
التماس دعا

m.t سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 02:27 ق.ظ

سلام، حاجی از اسلام چه خبر؟ ضربات که زیاد سنگین نیست!
جلسه هم که چه عرض کنم بگو گفتمان مقاومت،آخه یکی نیست به من بگه چه خبره جلسه آخه 3 ساعت طول میکشه...
حاجی دلم خیلی گرفته از خودم و دیگران...
از خودم برای اینکه ما باشیم و تو دانشگاه شاهد انواع فساد باشیم ولی...
از دیگران به خاطر نامردیشون... دانشگاه علمی کاربردی خیلی ناراحتم کرده... دیگه دستم به کار نمیاد...

بیر الله بنده سی سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 05:35 ب.ظ

فرمانده جون، به قول محسن خان چاوشی:
وقتی دلت میگیره میسوزم
وقتی دلت میسوزه میمیرم

ما بسیجیا و علی الخصوص این حقیر باید بمیره که شما دلتون بگیره.
راستی فرمانده جونم،داداشی گلم، خواستی تیکه بندازی بنداز راحت باش ما ناراحت نمیشیم ولی سرمونم بره عهدمون نمیره! بچه های ما با کوفیان علمی کاربردی قابل مقایسه نیستند.

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم.

ابراهیم سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 07:43 ب.ظ http://freenotion.blogsky.com

سلام واقعا مطلب قابل توجه ای هست انصافا میگم...

حاجى سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 07:51 ب.ظ

سلام علیکم ...
نوشتیم امکانات در حد بنز چشمون زدن. الانم فقط در حد تایید نظرات بود که الحمدالله رفع شد.
دیشب که حرفهاى حاج محمد آ رو خوندم دو ساعت نشستم ج نوشتم بعد که زدم دیدم اینترنت ندارم.
هر حال؛ دیروز اسلام رو بسترى اش کردیم الانم تو سى سى یو هس. وضعیت اش اصلا خوب نیس دعاش کنید منم ى دو دیزى زدم بهش جهت اطلاع.
ولى حرفهاى جدى ام ...
اولش ک مسؤلیت تحویل گرفتم ى لبیک گفتم ک گوش عالم رو کر کرد ولى الان مقاومت که سهل هس دارم عقب نشینى مى کنم و اصلى ترین دلیل اش این هس که فرمانده جونم بار کارهاى منم مثل تموم قسمت ها به دوش کشیده و ما رو بد عادت کرده. هر وقت دل خسته مى شدیم قرص و استوار پشتمون وایساد.
ولى الان مى خوام ى بار دیگه با محمد پیمان ببندم و اینبار بهش بگم که تا آخرش هستم ...
نگاه من ب فرماندهى محمد نگاه ب ولایت هس. نگاهى ک سرباز باکرى یا سرباز همت ب باکرى و همت داشتن.
خدایا من رو در این راه استوار بدار ...
اللهم الرزقنى شهادت فى سبیلک ...
ملتمس دعا

نینجای سایبری سه‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 11:36 ب.ظ http://ninjasaiberi.blogfa.com

سلام حاجی این دکلمه وبتون خیلی عالی بود...رقص روح را با آن میشود یافت...خداقوت...

منتظر چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:53 ق.ظ http://basijtpnu.ir

سلام
خسته نباشی برادر حاجی.
خاطرات محال شماله یادت بره یا نه؟؟؟؟!!!!
ظاهرا اونجا دعا ها زود مستجاب میشه هااااا مواظب باش!!!
انشالله سلامت برگردی
حالاااا !!!برنگشتی هم مساله نیست مصلی رو برات میگیریییم، بالاخره باید بعضی ها اسباب شهرت بازی مارو مهیا کنن دا.
منتظریم،ببینیم چکار میکنی هااا
در ضمن
الان که بستر لبیک به مسئول عزیزمون محیا اس
خوبه که بنده هم به سهم خودم اینکار رو بکنم.
(البته ریا نباشه ولی سعی کردیم در عمل اینکار رو نشون بدیم.)
مسئول عزیز، خودتم میدونی که بنده اهل کم کاری و سستی نیستم ولی شرایط اینطوری شده خب همیشه تغییر و تحول تو هر مجموعه ایی لازمه.
ایشالله با تزریق نفرات جدید و پرتوان، امسال پر قدرت ترین مجموعه میشیم و رو سیاهی رو برای یه عده پر ادعا میذاریم.
و امیدوار میشیم که بتونیم باعث خوشنودی حضرت آقا بشیم.

نینجای سایبری چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 05:52 ب.ظ http://ninjasaiberi.blogfa.com

حاجی سلام ...لدفنا تریبون بنده شو...لفتن.....
ببین جناب فرمانده...تازه تحویل دادم درست...
چندتا کار عقب افتاده دارم که باید تا شهریور تموم شه درست....
یکم خسته ی مسئولیتم ام درست...
اما لباس رزمم چادرمه وسربند یااباالفضلم توکیفم...
انگشتر حضرت آقام که تبرکی دستمه...بخوام شلیک کنم نیت میکنم....
اینا رو گفتم بدونی:هستم....همون بچه حزب اللهی پررو...
همون نینجای توذوق زن...همون که به راحت آب خوردن بهش تهمت میزنن ایشون فقط میخندن....
همون بچه بسیجی سابق....
ببین فرماندهنا کوله پشتی ام وپر کردم برا ترم جدید...قلمم آمادس...تئوریه رزممونم طی کردم...ومونده واحد عملیش برا کلاسا....
خواستم بدونی اگه از دیده رفتیم باز کنارت ون هستیم...چون سرباز سید علی هستیم...وکانکس بسیجمون برامون حکم سنگر رو داره....
اگه خواستی به سنگر فرماندهی هم سر میزنیم جهت دریافت نقشه ی عملیات...
بلند بگو" یاعلی".... فرمانده....

آرپی چی زن پنج‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:38 ب.ظ

سلام نخسته دلاور نخسته جناب فرمانده
دوستان عزیز خسته نباشید و خدا قوت خیلی خوشحالم که این همدلی و اتحاد تو مجموعه هست مطمئن باشید باسلاح ایمان و اتحاد بر هر دشمنی می توان چیره شد. من هم به عنوان یه برادر کوچیک کنارتون هستم ، لبیک یا حسین

رهرو جمعه 14 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:13 ق.ظ

بسم رب الشهدا و الصدیقین
«ما فرمانده گردانی که بنشیند عقب و بخواهد هدایت کند نداریم(خدارو شکر).(بچه ها!!!)باید جلو بروید اما در جار مناسب،باید رعایت شود.از تجربیات باید استفاده کنیم.دقت کنید،روی خون بچه های مردم دقت کنید... در میدان نبرد خود را گم نکنید.در آن لحظه که آتش توپخانه و خمپاره های دشمن بر سر شما می ریزد، به خدا پناه ببرید...» شهید حاج محمد ابراهیم همت

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد