سفیـــــد

عمار امام خامنه‌ای

سفیـــــد

عمار امام خامنه‌ای

شلمچه


سلام رفقا ...


می خواهم برایتان قصه عاشقی بسرایم. بنویسم و بگویم ...


ولی صبر کنید !!! قصه عشق را بایستی با غروب بود تا دانست و دلی را ک پشت میله های قفس تنهایی شعر جدایی می سراید را هم با غروب همراه کرد تا پر گیر ب سمت دلبر. ب سمت معشوق ...


چند روز است هوای دلم عجیب بارانی است. می بارد ولی خم ب ابرو نمی آورد. حسادت می کند. می جنگد. می برد. می بازد. می بازد از قصه عشق ...


همین ک می آیم با نفس شهر هم نفس شوم و عمیق تر نفس بگیرم، انگار ک جانم در می آید تا نفسم بالا بیاید. اینجا برای او نیست. دست و بالم می لرزد. ب سرفه می افتد و باز هوایی می شود و باز قصه نوعش از جنس عاشقی است ک سروده می شود ...


نوشتم هوای دلم بارانی است. می خواهد ببارد ولی نمی شود. انگار امروز ک روز هجران است، زخم دل دوباره سر باز کرده و نوای هجرانی شب جمعه دارد می کشد او را ک چنین از خود واله و شیدا شده و باز می رسم ب رسم عاشقی ...


می خواهید ع ش ق را برایتان معنی کنم ...


عشق یعنی عشق، یعنی دلدادگی یعنی عاشقی یعنی فاطمه الزهرا (س) ...


تا ب حال هر جا گیر کرده ام، خانوم جان ببخش. من تا ب حال در زندگی گیر نکرده ام. چون ذکر مادرم بر زبانم بود ...


چ دارم می نویسم. از کجا ب کجا رسیدم ...


شنیده اید حتما! شلمچه ی جورایی بوی چادر خاکی فاطمه الزهرا (س) رو می ده و من می خوام دوباره عشق را برایتان معنی کنم ...


شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت، شلمچه، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است ک از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد. 


شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی !!!


شلمچه کربلایی است برای منی ک لایق نیستم تا کربلای حسین سینه زنان بروم ...


ولی شلمچه همه اینها هس و نیس ...


شلمچه، شلمچه هس ...


نمی دانم تا کجا پیش خواهم رفت ولی حالم چون مال خودم نیس، خواهم نوشت. خواهم نوشت چطور عاشق شدم. خواهم نوشت چطور عاشق ام کرد شلمچه ...

راهیان 88. اولین و آخرین منطقه ای ک یادم مانده شلمچه است. از ماشین ک پیاده شدم. نگاهی ب رفقایم انداختم. دیدم نه! اینجا فرق دارد. رفقایم از همین الان می سوزند. جوری ضجه می زدند ک با خود گفتم خدایا اینجا کجاست ک مرا آورده ای!


چرا این جور است. پاهایم یارای رفتن نداشت. قصه نیس. حال آن روزم را می نویسم. پاهایم با من نبودند. دل اما ... دل بود ک می برد مرا ... می برد ب زیر لوای چادر مادرم زهرا ...

اینجا رو ولش کن. فعلا نمی توانم بنویسم. ولی آن روز سوختم ...

سوختم و سوختم ...

ب خدا الان ک می نویسم مو بر تنم راست می شود، دست و پایم می لرزد ...

روزگار گشت و همان سال بعد عید با خانواده توفیق شد. این بار برای شلمچه حساب ویژه ای باز کرده بودم. می دانستم شلمچه قطعه ای از بهشت است. آن سال سال شلمچه بود. نمی دانم شلمچه ی آن سال را مخصوص برای من ساخته بودن یا ...

ولی هر چیز شلمچه آن سال بوی زهرا (س) را می داد. با رفیقی عزیز یادمان را زیارت کردیم. نمی دانم خاک شلمچه را مزه کرده اید یا ن؟ ولی من خاک شلمچه را مزه کرده ام. خورده ام. می دانید چ مزه ای می دهد. مزه اش مستی است. سردرگمی است. عاشقی است. در یک کلام دلدادگی است. با آدم حرف می زند. تعریف می کند. می گوید ک چقدر خون پاک ریخته در آنجا. از رشادت ها. از مظلومیت ها. تشنگی ها. و از شهداء حرف می زند ...


می گفتم. بعد نماز زدیم ب دل شلمچه. نمی دانم کلیپ اش را دیده اید یا ن؟ رسیدیم بالای تپه ای ک راه خروج بود. مثل چند ماه قبل دور تا دور مسیر فانوس بود و در انتهای مسیر کلیپی ک معروف شد ب کلیپ شلمچه داشت پخش می شد. نمی دانم ولی شاید از دوستم و او از من خجالت می کشیدیم. ولی وسط مسیر دیگر نتوانستیم. آنجایی ک سید (اسمش الان خاطرم نیست) سید شهیدی ک گفت اینجا بوی چادر خاکی مادرم زهرا رو می ده، افتادیم ...


روزگار گشت و گشت و شلمچه باری دیگر دعوتم کرد. بعد نماز آن سال خیلی درگیر بودم ک این بار شلمچه شلمچه من نبود. دلم شکست. برای خودم. خادمین داشتند زائرین رو از محوطه پشتی شلمچه جمع می کردند. نمی دانم چ جور ولی رفتم و در دل تاریکی شلمچه گم شدم. باز تنها شده بودیم. من. خاک شلمچه. شهدای شلمچه و خدا. بلد نبودم درد دل کنم ولی ...

قبله را پیدا کردم و دست ها را بردم بالا و الله اکبر ...

ب نظرم تنها جایی بود ک دروغ نگفتم ایاک نعبد و ایاک نستعین ...


آآآآآآه ...

روزگار گشت و گشت. این بار ظهر شلمچه با ورود شهدایی ک بعد از چندین سال دوری ب خاک وطن پا می گذاشتند. ببخشید پا ن. هر کدامشان نیم کیلو بیشتر نبودند. آن سال هم شلمچه مرا نمک گیر خود کرد ...


نمی دانم شاید حرف هایم بچه گانه بود. یا زیادی احساسی ولی الان خیلی آرام شدم. نوشتن همیشه آرامم می کند. این بار هم ک فرق می کرد. نوشتم از جایی ک عاشق اش بودم ...

خدایا !!!

اخر یه روز حاجتمو ازت میگیرم     مثل تموم شهدا برات میمیرم



ممنون ک نوشته هام رو خوندید ...



زندگی چییییییییییست؟

 

 

سلام رفقا ... 

 

 

همین اول کار برید و این آهنگ وبلاگ رو قطع کنید، برو قطع کن دیگه، کار دارم آخه ... 

 

لطفا برید تو حس و احساس کنید علیرضا افتخاری هستید، شما می تونید، خواستن توانستن هس ... 

 

رفتین تو حس، صبر کنید منم برم تو حس. اوهووووم. اوهوم. 

 

زندگی چیییییییییییییپس ؟؟؟ خون دل خوردن. روی دامان یار خود مردن ... 

 

یوهوووووو هییییییی هییییی یووووهووووو 

 

ن واقعا زندگی چیه؟ این جواد رضویان می خوند: وایسا دنیا من می خوام پیاده شم. الان دقیقا ی حسی شبیه اون دارم. آخه خدا رو خوش می آد. راستی خواستین برید این آهنگ رو باز کنید باز کنید. نبستین آهنگ رو؟ هش زاد؟ 

 

الان چند روز هس نشستم پشت درهای بسته این وبلاگ، چشم ب راه هس ک ی نظری، نیمه نظری. رفتم از زیر این موکت این ملچوک أولدرن آبی رو هم آوردم گذاشتم کنار دستم. این ملچوک ها هم ختم روزگارن. دیدی تا ی جا نشستی می خواد از سوراخ بینی ات بره تو وقتی می ری ملچوک ألدورن رو می یاری می ره قایم می شه. آخر الزمان هس دیگه. آره می گفتم از بی وفایی روزگار. بابا انصافتون رو شکر. بازدید بالای 100 یا 150 تا اونوقت نظر هیچی. می دونید اصلا شیرم رو حلالتون نمی کنم. یعنی در واقع شیر ننه رو حلالتون نمی کنم. 

 

بذارید اینم بنویسم دلم خنک شه. ایشالله هر کسی نظر بذاره بره کربلا. اصلا ایشالله هر کسی نظر بذاره روسفید شه خدمت آقا امام زمان. 

امممما، هر کی نظر نذاشت ... 

 

هر کی وبلاگ داره فک کنم حالم رو بفهمه. وقتی از همه کارها بی کار می شی. می گی چی کار کنم. یادت می افته ی وبلاگ درپیت داری. وقتی باز می کنی. رمزش رو می زنی تا صفحه لود شه جونت بالا می آد ک یعنی نظر گذاشتن. کی نظر گذاشته حالا. اگه ی دونه نظر داشته باشی، خیلی خوش ب حالت می شه، اگه دوتا عالی. اگه سه تا من چقد عالی ام. اگه چهار تا ک دنیا مال ماست. پنج تا هم باشه تو افق محو می شی و ... 

واااای ک اگه شش تا باشه، از خودت شعف در کرده و این سوال مطرح می شود: اینجا کجاست؟ من کی ام؟ این کی هس؟ 

 

بیشتر از این نظر ی جا نداشتم ک حالش رو بفهمم. حالا شمایی ک سر می زنی آقایی کن نظر بذار حرف من پیرمرد رو زمین ننداز ... 

 

القصه ... 

 

می گم دنیا فلان فلان. می گید ن. د آخه نوکرتم این چ وضعش هس. الان مداح کشوری و لشکری، قاری ممتاز بین المملی، مکبر بزرگ(هم وزن یانگوم بزرگ بخونید شماها ـ این لقب رو امروز شنیدم وقتی مهمون داشتیم و نشسته بودیم پای یانگون ب قول این آبجی کوچیکه. اونقدر خندیدم ک نگو) می گفتم مکبر الاعظم الحاج حاجی بوغازش اومده (فارسی اش چی می شه ـ گردنش اومده یا چی؟) نمی تونه بخونه. کسی نیس بیاد بگه مردی؟ زنده ای؟ چرا نمی خونی؟ حالا تازگی ها هم ی چیزی فهمیدم. یعنی چند سالی می شد ک وقتی در مقام تکبیری و مکبری دستی بر آتش داشتم کسی مرا راهنمایی و ارشاد نکرده بود تا این که ... 

 

آقا ی مدتی بود هر وقت می رفتم نماز خونه دانشگاه واسه نماز خوندن. یکی دست می زد. خیلی مطالعه و پژوهش و اینها ک خدایا دلیل چییییییپس؟ نفهمیدیم تا این ک فهمیدیم و چقدر جا خوردیم. ای بابا. خب زودتر می گفتین ... 

 

بعله. نمی دونم امروز چی کار کرده بودم، داشتم یکی رو می زدم بره آسمون هفتم. یعنی اگه شده بود دااااش حاجی تون داشت از پشت میله های زندون واستون می گفت: سلامتی سه نفر. زندونی حاجی و تخریب چی. 

 

رفته بودیم این نمایشگاه واسه جوجه بیرالله بنده سی وسایل بخریم. چشم نمایشگاه رو در آوردیم. یکی از دفترهایی ک عکس شهید داره بخریم نشد. همین طور می گشتیم. جلوی هر غرفه هزار تا آدم. جلوی یکی از این غرفه ها خالیه خالی. گفتیم ثواب داره بریم بلکم فرجی شد ک چشمون ب جمال منتظر خان روشن شد. گفتم آخه اینجا چرا این جوریه. والله. بهش پیشنهاد دادم یکی از این ضربات اسلام رو بذارن فروشنده. از نوع مرد. آره پیشنهاد دادیم و یکی دو تا دفتر طرح بچگی حضرت ابوالفضل(ع) رو واسه جوجه خریدیم. البته می خواستیم واسه خروس تخریب چی هم بخریم ک گفتن تموم شد. 

آره ... 

 

برگشتنی انداختم پاسداران. رفتین ک. یهو می بینی رفتی بالا. یهو پایین. جاده از وسط نصف می شه. هیچی دیگه استاندارد در حد بنز. رسیدیم ب پای این عون ابن علی ک یکدفعه ... 

 

بقیه قصه بمونه واسه فردا ... 

 

باشه چون می خواید نظر بذارید می گم ها. آره دیدم شی سفیدی در حال دویدن از جلوی ماشین هس. ترمز. بوق. دستی. کلاچ. گاز. هر چی دم دست بود رو گرفتیم. حالا مرده عوض این ک (دارم واستون اسلوموشون می گم هااا ـ یعنی امکانات سفید در این حد هس) آره. یکدفعه عوض این که بره کنار وایساد وسط اتوبان. حالا این تخریب چی این وسط می گه. حاجی گوشی ات رو بده می خوام از ی صحنه توپ تصادف فیلم بگیرم. نمی دونستم قدرت تخیل در این حد. هیچی دیگه ب زور حضرت ابوالفضل و سلام و صلوات زدیم دنده هوایی پریدیم. یعنی مفت داشتم می رفتم پشت میله های زندون. بعد چند وقت هم نمی تونستید دیه رو پرداخت کنید و اعدام. بعد بایستی پشت سالار(این پیکان جوانان گوجه ای البت سفید) ی عکس حاجی رو می زدید با ی روبان سیاه کنارش و می نوشتید جوان ناکام ... 

 

ولی جدا شادی ارواح خودم و خودتون، هر کسی ک نظر می ذاره واسه این مطلب الفاتحه مع صلوات ... 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد ... فاتحه اش رو بخون بعد برو بقیه مطلب ... 

 

هش زاد. می گم زندگی چیییییییییپس باورتون نمی شه. 

 

تو محله تخریب چی اینها هم کم مونده بود سه تا داوا پایلیان رو ک سوار موتور بودن بکشم. حالا بعد قضیه اتوبان(الان یادم افتاد آخه) همه دست کردن تو جیبشون ک صدقه بدن. بعد این دااااش علی ک دید ما هم صدقه دادیم، پولش رو خلاف جهت رو سرش چرخونده داشت می ذاشت تو جیبش. ک گفتیم بابا این چ کاری هس و ... 

 

حالا رسیدم خونه، دیدم ی ملت نشستن جلوی یانگون. گفتم چ خبره. گفتن آخرین قسمت. ولی انصافا این فیلم ها و سریال های ایرانی اگه مفهوم و نتیجه اخلاقی نداره، این سریال های کره ای پر از مفهوم هس. این ی قسمت آخر رو ب زور مهمون و اینها دیدیم و نتیجه اخلاقی این شد ک برید سالها تلاش کنید، درس بخونید.و غیره و ذالک بعد برید بچه بزرگ کنید. خب چ کاری هس همون اول برید دیگه. ی ملت رو ریختین بهم. والله ( آقا ما بلد نیستیم حرف های فمنیستی بزنیم ها. همین جوری ی نتیجه گیری کردم دیگه، حالا چرا می زنید.

 

اینها زیاد مهم نیس. مهم دلاتون هس ک می خوام واسه چند لحظه هوایی مشهد کنم و همه با هم ی سلام بدیم ... 

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا، الامام الغریب. السلام علیک یا غریب الغربا. السلام علیک یا سلطان خراسان. یا ضامن آهو ... 

  

عید میلاد آقا امام رضا رو هم تبریک می گم بهتون ... 

ایشالله هر چی از آقا بخواید بگیرید ... 

راستی خیلی ممنون ک وقت گذاشتین و خوندین. برام دعا کنید اساسی. 

 

والعاقبه للمتقین

سلام علیکم رفقا ...

خیلی ممنون از همه دوستانی ک ب حاجی و وبلاگ سفید لطف داشتند و از نقاط دور و نزدیک او رو مورد عنایت و تفقد قرار دادند، خدا ایشالله روزی همه دوستان هم قرار بده، زیارت آقا امام رضا رو و هم زیارت آقا امام حسین و قبر شش گوشه اون وجود نازنین رو و حرم حضرت ابالفضل رو ...

جا داره ک در اینجا و در این فرصت مغتنم از پدر و مادر خودم تشکر بکنم ک تو این سالها مشوق اصلی من بودن و اونها بودن ک من رو تا اینجا راهنمایی کردن، از استاد خوبم تشکر می کنم و این مدال رو تقدیم می کنم ب ... (ببخشد جو گیر شدم خب، ی چند سال بود می خواستم ی همچین چیزی بگم ولی ...)

کجا بودم؟؟؟

آهان بحث تشکر از دوستان بود، هر حال من ب نیابت از همه دوستانی ک ب هر صورت التماس دعا کرده بودن ب آقا عرض ارادت خالصانه شون رو رسوندم، انشاءلله ک مورد قبول حق تعالی و حضرت امام رضا(ع) قرار گرفته باشه، فقط ی بحثی ک مطرح بود این هس ک دوستان توجه داشته باشن، بنده هر چ شرط بلاغ هس می گم حالا خودتون می دونید. مثالا عرض می کنم، یکی از دوستان ک طی تماس تلفنی متوجه شدم سرماخوردگی شدید دارند بنده دعا کردم اییشون رو ولی تاریخ نشون داده ک اگه این فرد با سرطان خون مرد خداش رو شکر کنه چون ب مرگ راحت و سبکی مرده، یا دوستانی ک حرم خواسته بودن اگه تا دوازده سال بعد نرفتن حرم ب من مربوط نیس هاااا همین اول بگم .... دعای حاجی در حق مومنین دقیقا اینجوری جواب می ده ...

حالا ...

دوستان اگه دقت کرده باشن ی چند مدت بود ک دیگه قلم حاجی کار نمی کرد، یعنی نمی نوشت. حالا تو این مجال و سخن(عجب متن ادبی داره می شه هاااااا) می خوام براتون تشرح کنم اتفاقاتی رو ک باعث این کار شد ...

تو چند بند می آرم ...

اول ...

اگه خاطر مبارک باشه ی چند وقت پیش، تخریب چی جان "20 رمضان" بود دیگه؟ آهان از بیرالله بنده سی بایستی می پرسیدم، نه ولی "20 رمضان" نبود قبل اش بود، مراسم افطاری رو می گم. ولی آ.تخریب چی من یادم رفته "20 رمضان" چی شد؟

بعله عرض می کردم خدمت تون ی مراسم افطاری ک گرفتیم و بنده ی سری حقایق سازمان جاسوسی CIA رو در وبلاگم انتشار دادم ک توسط بچه های بالا مورد تعقیب و گریز قرار گرفتم و بعد از ساعت ها گریز و تعقیب توسط چنگال صهیونیسم بین المللی ربوده شده و تا مدت ها ملت ک سهل هس خودم از خودم خبر نداشتم، الانم ک دارم این رو می نویسم چون از حوزه استحفاظی و "سطح شهر تبریز" دور شدم و سلاح های شیمیایی و میکروبی اثر ندارد با دل و جرئت فراوان دارم اسناد محرمانه و طبقه بندی شده رو در اختیارتون قرار می دم، امید است مورد عنایت حضرت باری تعالی قرار گیرد ...

منظورم از آوردن متن بالا این بود ک بدونید حاجی چ روزگار سختی رو پشت سر گذاشته و ی چشم زهری ازش گرفته بودن ک ...

دوم ...

اجاز بدید قسمت دوم رو با یک مثال آغاز کنم ...

نمی دونم تو محله شما این موردی ک عرض می کنم وجود داره یا نه ولی شماها یادتون نمی آد خودم هم یادم نمی آد ولی زمون های قدیم تو محله ها مغازه هایی بود ک همه چی می فروختند، از شیر آدمیزاد تا جون مرغ (ببخشید اشتباهی شد مثل این که) ولی هر حال بودن ی همچین مغازه هایی. ی شیشه هایی داشتند ک پشت شیشیه از بس تمییز و بهداشتی بود ک آدم این توپ های پلاستیکی رو جای خربزه و خیار رو عوض موز می دید. ی 70 80 تا هم ملچوک (مگس) پشت شیشه یا نیمه جون بودن یا داشتن توپ بازی می کردن. معمولا هم صاحب مغازه ی پیر مرد ریش سفید با ی کلاه سیاه و کت و شلوار زهوار درفته و رنگ و رو رفته. ما به این مغازه ها می گفتیم "باققال"

حالا شما این "باققال" رو وبلاگ سفید و صاحب مغازه رو هم حاجی در نظر بگیرید.

آره بچه ها و نوه هام(آخه دیگه ریش سغید شدم) اون زمون ها ک شماها یادتون نمی آدزندگی خیلی خوش بود، یکی بود یکی نبود ی روز ی پیرزنه (باز ببخشید) ولی انصافا تو این اواسط بحث ی چیزی یادم افتاد براتون بگم و بعد بریم سراغ متن اصلی ...

اگه یادتون باشه 15 20 سال پیش ک این توپ های امروزی نبود یعنی بود ولی نبود ها بود آره اون موقع ها این توپ های پلاستیکی رو یادتون هس می خریدیم، مثلا تو هر کوچه می دیدی 10 تا 12 تا بچه عین هم، همه کچل و هم قد و هم سن و سال. هر کدوم ی پولی می ذاشتن و بعد ک اندازه سه تا یا چهار تا توپ پلاستیکی می شد، از بین جمع تو نفر ب عنوان کارشناس توپ شناسی می رفتن ب باققال و بعد از بررسی 10 تا توپ، توپ ها رو انتخاب می کردن و می آوردن. حالا این وسط دوباره ی کارشناس هم مسئول پاره کردن و ب اصطلاح لایه کردن توپ بود. اگه سطح بازی ها در حد لیگ 2 بود همون ی دونه توپ پلاستیکی کافی بود، اگه سطح مسابقات بالا می رفت و لیگ 1 بود 1 توپ رو لایه می کردن و کیفیت و دوام توپ دوچندان می شد ولی ن اگه سطح مسابقات در حد لیگ برتر بود دو تا توپ رو لایه می کردن، ولی اگه سه تا توپ رو لایه می کردن دیگه واقعا توپ یدونه بود. حالا این وسط کارشناس لایه، ک همیشه توپ های محل رو اون پاره می کرد و همه بهش اعتماد داشت بایستی دقت می کرد ک گردی توپ حفظ بشه، لایه سخت از توپ اصلی بزنه بیرون، لایه یکمی از توپ اصلی بزرگتر باشه. وااای وقتی داشتم اینا رو می نوشتم ی لحظه رفتم اون سالها، یادش بخیر. هر روز صبح می زدیم تو کوچه تا عصر. عصر هم ک می رسیدی خونه مادرمون با پس کله ک چرا رفتی بودی؟ تا الان کجا بودی؟ بعضی وقت ها هم ک پا رو فراتر می ذاشتی و می رفتی ب ی محله بالاتر دیگه واویلا بود. ی کتک اساسی. بعد از این ک کتک رو نوش جون می کردی. با همون حال ک مادرمون داشت ب بچه های همسایه بد و بیراه می گفت می برد حموم و از جون و دل می افتاد ب جونمون. ی جوری بدنمون رو لیف می زد ک انگاری داره ... . باز صبح روز از نو و روزی از نو ...

می گم متن اصلی رو ولش کن همین نوستالژی حال می ده. خاطره بگم واستون. آره زمون شاه خیلی سخت گیری می کردن. هر روز نمی تونستیم بریم مسجد (آخ آخ ببخشید بازم جو گیر شدم) هر حال تیکه بالا رو جهت یادآوری گفتم ...

بعله می گفتم. شما اون باققال رو وبلاگ سفید و صاحاب باققال رو حاجی در نظر بگیرد ک همه اهل محل ازش راضی ان و می آن از اون خرید می کنند ک یکدفعه ی غریبه تو محل پیدا می شه. درست می آد کنار مغازه حاجی یعنی بنده ی زمینی رو می خره. ی زمین بزرگ. این وسط می آد از حاجی هم نظر می خواد. یواش یواش این زمین رو می سازه و حاجی ی روز ک می آد در مغازه رو باز کنه می بینه کنار در مغازش ک مربوط ب غریبه بود نوشته "فروشگاه زنجیره ای تخریب چی افتتاح گردید." بعد حاجی با خودش می گه بابا این مشتری های خودش رو داره، منم مشتری های خودم رو. ولی یواش یواش می بینه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیس. و الان دقیقا مغازه حاجی رو تو نظر خودتون مجسم کنید. ی پیرمرد ریش سفید خسته با کت و شولوار کرمی خسته تر، ک روی ی صندلی زهوار دررفته نشسته و ی چپق از اون مدل ها ک کاغذ و توتونش رو جدا می خرن و با لب و لوچه شون ب هم وصل می کنند و می کشن ک اندازه ی تریلی ماک توستو داره ولی کنار گوش این پیرمرد بی چاره این فروشگاه زنجیره ای داره کار می کنه ...

هش زاد داااا

همون بهتر. منم شکست وبلاگی خوردم ...

هی روزگار ...

سوم ...

آقا ی چند وقت پیش یکی اومد تو وبلاگمون کامنت گذاشت. بعد ک بیشتر و بیشتر آشنا شدیم، بعد جوری آشنا شدیم ک ی جوری بهم می گفت داداش جونم، داداش خوشگلم و از این حرف ها آدام تو افق محو می شد. بعد کاشف ب عمل اومد داداش نبوده و ...

اینم باعث شد ک باز شکست وبلاگی خوردم و باز این شعر قدیمی ک

دنیا یالان دنیادی ...(بفیه اش رو خودتون می دنید)

هر حال این چند تا دلیل و هزاران دلیل دیگه باعث شده بود ک حاجی کوسدی و بشه این مواردی ک شد ...

حالا بعد از این موارد باز بنده خواستم ی چند روزی تبریز نباشم و این تبریزی ها برام نقشه و حقه زدن. نامردا ...

باز چشم من رو دور دیدی راه شهداء امتداد پیدا کرد. آخه با مرام وقتی ما تبریز هستیم چرا این راه رو نمی شه امتداد داد ...

اونم امتداد از نوع حاج جواد ...

راستی رفقا جلسه قبل این حاج جواد غفاری چی گفته بود ک همه واله و شیداش شده بودین. من؟ ن من چیزی نمی دونم. فقط دوستان می گفتند ی گربه داشته بهتر هس بگیم پیشیه. ک هیچی دیگه. بقیه جلسه چی می گفته و چی شنیدین خدا می داند. ولی این بار کور خوندین. خودم دارم میآم تبریز ک راه شهداء رو امتداد بدم اونم از نوع اساسی. دیگه گفتیم ک بزن ب جاده همسفر ...

حالا می بینید، وسط جلسه می آم ...

راستی ب خدا سه ساعت زور نزدم ک این رو بنویسم پس لطفا ننویسید "حالا چی کار کنیم؟؟؟"

حرف دل زیاده ولی حیف ک وقت نیس ...

والعاقبه للمتقین